مجتمع آموزش علوم اسلامی کوثر
 
 
 
 
 
 
 
 برگزاری جلسه هیئت امناء مجتمع آموزش علوم اسلامی کوثر

 مراسم سیاهه زنی ماه محرم در مجتمع کوثر

 برگزاري همايش طلايه داران محرم ويژه مبلغات استان تهران

 برگزاری همایش مودت در مجتمع آموزش علوم اسلامی کوثر

 برگزاری مراسم آئین آغاز سال تحصیلی با حضور حجت‌الاسلام امیر آتشانی در مجتمع کوثر

 برگزاري همايش مودت همزمان با روز مباهله و خانواده اسلامي شنبه 25 شهريور در مجتمع كوثر

 بیانیه حوزه‌های علمیه خواهران برای حضور گسترده در دوازدهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری

 بیانیه اساتید و طلاب مجتمع کوثر در محکومیت هتک حرمت به ساحت مقدس ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (ع)

 محکومیت اعدام عالم گرانقدر شیخ نمر به دست آل سعود

 بیانیه محکوم کردن کشتار مردم مظلوم یمن

 بیان رهبری درشهادت امیرالمؤمنین(علیه السلام)، مصیبتِ همیشه‌ی زمان

 فضیلت ماه رمضان

 

 

 

اساتید اطلاعیه ها حروف در کتب ديگر 2
حروف در کتب ديگر 2 -[اطلاعیه ها] - چهار شنبه 23 ارديبهشت 1394

استاد و درس (صرف و نحو)، ص: 200-209

عوامل اعراب‏/ 1- عوامل لفظى سماعى‏/ عواملِ لفظىِ سماعى خود سيزده نوع هستند بدين شرح:

نوع اول‏: حروفى هستند كه به اسم جر مى‏دهند: «باء و تاء و لام و واو و مُنْذ و مُذْ، خَلا، رُبَّ، حاشا، مِنْ، عَدا، فى‏، عَنْ، عَلى‏، حَتّى‏، الى‏»

هر كدام از اين حروف در يك معنى غلبه دارند و در معانى ديگر همراه قرينه‏ها و نشانه‏ها استعمال مى‏شوند. و اين كه هر كدام به چه معنايى هستند بايد از مجموع جمله مشخص شود، حتى بعضى وقت‏ها اين‏ها زايد مى‏شوند ولى مفهوم تأكيد را مى‏رسانند و بى‏خودى نيستند. حروف جر در واقع نقش واسطه و رابط را ميان فعل و مفعولش يا دو اسم انجام مى‏دهند و براى ربط و پيوست در كلام مى‏آيند؛ مثل: «كتبت‏ بالقلم» با قلم نوشتم، «زيدٌ فى الدار» زيد در خانه است.

در هر جمله دو دسته معنا وجود دارد؛ معانى مستقل و معانى ربطى.

جمله‏ى نوشتم، دو معنى مستقل دارد «نوشتن»، «من» و يك معناى ربطى دارد كه «نوشتن» را با «من» پيوند مى‏دهد. و اين معنى از هيئت و شكل ماضى متكلم بدست مى‏آيد.

جمله‏ى «محمود را دوست دارم.» چند معناى مستقل دارد «محمود»، «دوستى»، «داشتن»، «من» و اين معانى مستقل به هم مربوط مى‏شوند كه در اين جمله، تركيب و هيئت، عامل ارتباط هستند و بر ربط دلالت مى‏كنند.

جمله‏ى «با قلم نامه را نوشتم.» گذشته از هيئت و تركيب، حرف «با» رابطه‏ى نوشتم و قلم را توضيح مى‏دهد.

اگر حروف و هيئت و تركيب، نباشند معانى مستقل به هم ربطى پيدا نمى‏كنند.

حروف جر دو كلمه را پيوند مى‏دهند و مجرور را به كلمه‏ى ديگر متعلق مى‏كنند.

متعلق گاهى در كلام هست؛ مثل: «كَتَبْتُ بِالْقَلَمِ» كه بِالْقَلَمِ متعلق به كَتَبْتُ است و گاهى در كلام نيست؛ مثل: «الْماءُ فِى الْكُوزِ»كه الْماءُ مَوجُودٌ فِى الْكُوزِ بوده است. و در اين موارد مجرور و متعلق شبه جمله مى‏شوند.

متعلق مجرور گاهى فعل است و گاهى صفت و گاهى كلمه‏اى كه معناى فعل را دارد؛ مثل: «هذا لَكَ» كه هذا و ضمير به واسطه‏ى لام به يكديگر مربوط مى‏شوند. و هذا معناى فعل اشاره را دارد.


 

باء

باء در فارسى به صورت «با» و «به» مى‏آيد. به او زدم، به او نگاه كردم، با او رفتم، با آن نوشتم ... همانطور كه مى‏بينى در اين سه جمله، باء يك معنا ندارد.

معانى باء

1- استعانت؛ «كَتَبْتُ بِالْقَلَمِ» با كمك قلم نوشتم. (متعلق به كتبت).

2- مصاحبت و همراهى؛ «دَخَلَ بِثيابِ السَّفَرِ» آمد با لباس‏هاى سفرش. (متعلق به دخل).

3- سبب (چون)؛ «ضَرَبْتُهُ بِسُوءِ ادَبِهِ» زدم او را چون بد رفتار بود. (متعلق به ضربت)

سبب با استعانت تفاوت دارد. استعانت وسيله است و سبب علت فعل و هدف فعل.

4- متعدى كردن فعل لازم؛ مثل: «ذَهَبْتُ بِهِ» يعنى بردم او را (متعلق به ذهب).

5- الصاق و چسباندن و ربط دادن؛ مثل: «بِهِ داءٌ» يعنى او دردمند است و چسبيده به او درد.

6- قسم؛ مثل: به خدا؛ «بِاللَّه» (متعلق به اقْسِمُ).

7- مقابله؛ مثل: «بِعْتُ هذا بِهذا» فروختم اين را به اين. (متعلق به بعت).

8- باء حرف جر به معناى حروف ديگر مى‏آيد؛ مثل: «بِابى‏ انْتَ وَ امّى» كه به معناى «عَنْ» مى‏آيد و معناى بدل را دارد؛ يعنى به جاى پدرم و مادرم تو هستى. و مثل: «بِيَدِكَ الْخَيْرِ» كه فى يَدِكَ است. و «فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ» كه به معناى لَكُمْ است.

و مثل: «عَيْناً يَشْرِبُ بِها» به معنى مِنْها است؛ يعنى چشمه‏اى كه مى‏نوشند از آن. به طور كلى هر وقت يك حرف جر به معناى حرف ديگرى آمد در واقع هر دو معنا را مى‏رساند و هر دو معنا را در بر دارد. «فَرَقْنا لَكُمْ» در واقع توضيح مى‏دهد كه دريا را براى شما شكافتيم و به خاطر خود شماست. عمل شما و كار شما بود كه دريا را شكافت.

9- باء حرف جر بعد از حروف نفى و استفهام زايد مى‏شود و تأكيد را مى‏رساند؛ مثل: «لَيْسَ زَيْدٌ بِقائِمٍ» يعنى زيد حتما ايستاده نيست كه معناى حتما به خاطر حرف جر زايد است.


 

مِن‏

مِنْ معناى چندى را توضيح مى‏دهد:

1- براى شروع و ابتداء در عمل، در مكان، در زمان؛ مثل: «قَرَأْتُ مِنْ سُورَةِ الْبَقَرَةِ الى‏ سُورَةِ هُود ...» و مثل: «جاءَ مِنْ اقْصَى الْمَدينَةِ ...» و مثل: «صُمْتُ مِنْ يَوْمِ الْجُمْعَةِ ...»

2- براى بيان و توضيح يك مطلب؛ «كَثيرٌ مِنَ النَّاسِ» بسيارى از مردم، «فَاجْتَنِبُوا الِّرجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ ...»

3- براى تبعيض، به معناى بعض؛ مثل: «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ» يعنى‏ بعض الناس.

4- گاهى به معناى حروف ديگر مى‏آيد؛ به معناى لام؛ مثل: «يُغْضى‏ مِنْ مَهابَتِهِ» يعنى چشم‏ها بسته مى‏شد به خاطر عظمت او؛ به معناى فى‏؛ مثل: «ماذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ» چه آفريدند در زمين.

5- زايد مى‏شود پس از نفى و استفهام؛ مثل: «ما مِنْ الهٍ الَّا اللَّهُ» هيچ خدايى جز الله نيست. «هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ» آيا هيچ خالقى جز الله هست.

الى‏

1- براى نهايت و پايان در عمل و در زمان و در مكان؛ مثل: «قَلْبى الَيْكَ» قلب من به سوى توست. و مثل: «حَلالُ مُحَمَّدٍ حَلالٌ الى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ.» و مثل: «ذَهَبْتُ الى‏ قُم» رفتم تا قم.

2- معناى با (مَعَ)؛ مثل: «لاتَأْكُلُوا امْوالَكُمْ الى‏ امْوالِكُمْ» يعنى مَعَ امْوالِكُمْ؛ دارايى آنها را با دارايى خودتان نخوريد.

فى‏

معناى «در» و ظرفيت را مى‏رساند؛ مثل: رستگارى در راستگويى است؛ «النَّجاةُ فِى الصِّدْقِ.»

و گاهى به معناى لام مى‏آيد (براى)؛ «انَّ امْرَئَةً دَخَلَتِ النَّارَ فى‏ هِرَّةٍ حَبَسَتْها» زنى داخل آتش شد به خاطر گربه‏اى كه حبس كرده بود.

و به معناى عَلى‏. «لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فى‏ جُذُوعِ النَّخْلِ» يعنى شما را به گونه‏اى بر تنه‏هاى درخت خرما آويزم كه در آنها پنهان شويد و مرگ شما آشكار نشود. و به معناى مَعَ. «لَوْ خَرَجُوا فيكُمْ» يعنى اگر بيرون مى‏آمدند با شما و در شما نهفته باشند.

لِ‏

1- لام معناى «براى» را مى‏دهد كه گاهى مالكيت را مى‏رساند و اختصاص را مى‏فهماند؛ مثل: «الدَّارُ لِزَيْدٍ» خانه مال زيد است و يا «الْجُلُّ لِلْفَرَسِ» زين براى اسب است.

2- گاهى علت را توضيح مى‏دهد؛ مثل: «ضَرَبْتُهُ لِلتَّأْديبِ» او را براى ادب كردن زدم.

3- براى قسم همراه تعجب مى‏آيد و لام در اين صورت فقط بر سر اللّه در مى‏آيد؛ مثل: «لِلَّهِ لا يَنْقى عَلَى الْأَيَّامِ.»

4- گاهى به معناى مِنْ مى‏آيد؛ مثل: «اقِمِ الصَّلوةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ الى‏ غَسَقِ اللَّيْلِ»كه مِنْ دُلُوكِ الشَّمْسِ معنا دارد.

و گاهى به معناى عَنْ مى‏آيد و معناى بدل را مى‏دهد؛ مثل: «قالَ الَّذينَ كَفَرُوا للَّذينَ آمَنُوا ... »كه عَنِ الَّذينَ مفهوم دارد.

و گاهى به معناى الى‏؛ مثل: «فَسُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ» ما آن را سوق داديم و گسيل داديم تا به شهر مرده رسيد.

5- و گاهى زايد مى‏شود؛ مثل: «رَدِفَ لَكُمْ» كه رَدِفَكُمْ معنا مى‏دهد.

لام مفهوم سود را مى‏رساند همانطور كه عَلى‏ معناى ضرر را؛ مثلا مى‏گويى براى او كار كرد يا عليه او اقدام نمود. لام حرف جر هميشه‏ مكسور است مگر در استغاثه؛ مثل: «يا لَزِيْدٍ» آى برادر زيد. و در تعجب؛ مثل: «يا لَلْماءِ» آهاى آب. و در تهديد؛ مثل: «يا لَعَمْروٍ لَأَقْتُلَنَّكَ» آى عمرو تو را مى‏كشم. و در ضمير؛ مثل: «لَهُ، لَهُما» مگر در ياء متكلم كه مكسور مى‏شود؛ مثل: «لى»‏.

عَلى‏

1- به معناى «بر» مى‏آيد و مفهوم استعلاء و برترى را مى‏رساند؛ مثل: «عَلَيْهِ دَيْنٌ و هُوَ عَلَى السَّطْحِ» او بر بام است. «انَّا ارْسَلْنا عَلَيْهِمْ حاصِباً؛ بر آنها عذاب فرستاديم.»

2- گاهى به معناى فى‏ مى‏آيد؛ مثل: «دَخَلَ الْمَدينةَ عَلى‏ غَفْلَةٍ مِنْ اهْلِها» موسى داخل شهر شد در لحظه‏اى كه در غفلت بودند، بر اين غفلت مسلط بود و خودش آن را خواسته بود، كه در اين مثال على‏ كه به معناى فى‏ آمده هر دو معنا را با خود دارد؛ چون گفتيم هر گاه يك كلمه در جاى كلمه‏ى ديگرى نشست هر دو معنا را منظور داشته‏اند. «عَلى‏» گاهى اسم مى‏شود و به معناى فوق مى‏آيد و در اين هنگام هميشه با مِنْ حرف جر همراه مى‏شود؛ مثل: «رَكِبْتُ مِنْ عَلَيْهِ» سوار شد از بالاى او؛ مِنْ فَوْقِهِ. و گاهى فعل ناقص ماضى مى‏شود؛ مثل: «انَّ فِرْعَوْنَ عَلى‏ فِى الْأَرْضِ.»

عَنْ‏

1- در فارسى معناى «از» را مى‏دهد ولى با مِنْ تفاوت دارد. عَنْ در جايى استعمال مى‏شود كه مفهوم جدا شدن و تجاوز را برساند؛ مثل: «سَأَلَ عَنْهُ و رَمى‏ عَنِ الْقَوْسِ.»

2- گاهى به معناى بدل مى‏آيد؛ مثل: «لا تُجْزى‏ نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ» اىْ بَدَلَ نَفْسٍ.

3- و گاهى معانى ديگرى را مى‏رساند كه از مجموع جمله مشخص مى‏شود؛ مثل: «لا افْضَلْتَ عَنّى»‏ كه لا افْضَلْتَ عَلَىَّ معنا مى‏دهد. و همين طور «لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقْ» كه به معناى بَعْدَ طَبَقْ مى‏آيد. عَنْ گاهى اسم مى‏شود و در اين هنگام همراه مِنْ خواهد بود؛ مثل: »جَلَسْتُ مِنْ عَنْ يَمينِكَ.»

حتّى‏

«حتّى» در فارسى معناى «تا» را مى‏دهد و ما بعد «حَتّى»‏ يا جزء ما قبل آن است و يا ادامه‏ى آن. ولى با «الى»‏ تفاوت دارد؛ چون مفهوم تأكيد و يا تقويت و يا تضعيف را مى‏رساند؛ مثل: «ماتَ النَّاسَ حَتّى‏ الْأَنْبياء، قَدِمَ الْحاجُ حَتَّى الْمُشاةِ، اكَلْتُ السَّمَكَةَ حَتّى‏ رَأْسَها.» حَتّى‏ گاهى براى عطف مى‏آيد. و گاهى علامت شروع جمله و ابتداى كلمه است و ما بعد آن مبتداء است، در نتيجه گاهى يك جمله را سه گونه مى‏توان قرائت كرد؛ مثل: «اكَلْتُ السَّمَكَةَ حَتّى‏ رَأْسَُِها، مجرور تا حَتّى‏ حرف جر باشد. مفتوح تا عطف بر مفعول باشد. و مضموم تا مبتدا باشد كه خبرش حذف شد؛ يعنى «حَتّى‏ رَأْسُها اكَلْتُ.»

رُبَ‏

به معناى «بسا» مى‏آيد. «رُبَّ رَجُلٍ كَريمٍ لَقَيْتُهُ» بسا آدم‏هايى ديدم و يا به معناى «بسى»؛ «رُبَّ فَقيرٍ اغْنَيْتُهُ» بسى فقير را ثروتمند كردم؛ يعنى گاهى براى كم كردن و گاهى براى زياد كردن مى‏آيد. رُبَّ در اول كلام در مى‏آيد، نه در وسط و بر سر نكره داخل مى‏شود آن هم نكره‏اى كه برايش صفت آورده باشى؛ مثل: «رُبَّ رَجُلٍ كَريمٍ.»

رُبَّ گاهى با «ما» همراه مى‏شود و ديگر عمل جر ندارد و بر سر فعل هم داخل مى‏شود. به همين خاطر به اين ماء، ماء كافه مى‏گويند؛ مثل: رُبَّما يا رُبَما، با تشديد و بدون تشديد؛ «رُبَّما يَوَدُّ الَّذينَ كَفَرُوا ...»

واو

در صورتى كه حرف جر باشد براى قسم است و فقط بر سر لفظ الله در مى‏آيد؛ مثل: «وَ اللَّهِ.»

و گاهى به معناى رُبَّ مى‏آيد چه بسا يا چه بسى.

تاء

براى قسم است و اختصاص به لفظ الله دارد؛ مثل: «تَاللَّهِ.»

كاف‏

1- براى تشبيه مى‏آيد؛ مثل: «حَميدٌ كَالْبَدْرِ.» به معناى لام مى‏آيد؛ مثل: «وَاذْكُرْهُ كَما هَديكُمْ.» كاف گاهى با ماء كافه همراه مى‏شود. و گاهى با ماء مصدريه؛ يعنى مايى كه جمله را به مصدر بدل مى‏كند. كاف كَم بر سر ضمير داخل مى‏شود؛ مثل: «ما انْتَ الَّا كَانَا.»

مُذ، مُنْذُ

گاهى حرف هستند و گاهى اسم.

اگر حرف جر باشند گاهى به معناى مِنْ مى‏آيد با اين تفاوت كه اختصاص به زمان گذشته دارند؛ مثل: «ما رَأَيْتُهُ مُذْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ» من او را از اول روز جمعه نديدم.

گاهى به معناى فى مى‏آيد و ظرفيت را مى‏رساند با اين تفاوت كه براى زمان حاضر و حال است؛ مثل: «مُذْ يَوْمِنا» يعنى در امروز.

در صورتى كه اسم باشد مبتداء است و ما بعدش خبرش مى‏شود؛ مثل: «ما رَأَيْتُهُ مُذْ يَوْمٌ» يك روز است كه او را نديده‏ام، او را نديده‏ام يك روز است، كه جمله‏ى يك روز است معناى مبتداء و خبر را مى‏رساند؛ يعنى مُذْ مبتداء است و يوم خبر اوست.

حاشا، عَدا، خَلا

گاهى حرف جر هستند و مفهوم استثناء را دارند كه استثناء بيرون كشيدن يك فرد از كلام كلى سابق است كه شامل تمام افراد مى‏شده؛ مثل: «ساءَ الْقَوْمُ حاشا زَيْدٍ» همه بد هستند جز زيد.

و گاهى فعل هستند و در نتيجه ما بعد آنها منصوب مى‏شود تا مفعول آنها باشد و فاعلشان مستتر و پنهان است.

و در اين هنگام عَدا و خَلا همراه ما مى‏شود؛ مثل: «جائنى الْقَوْمُ حاشا زَيْدٌ» يعنى آمدند همه، استثناء مى‏كنيم حميد را.

اين‏ها حروف جر معروف هستند. البته حروف ديگرى هم هستند كه گاهى جر مى‏دهند؛ مثل: «مَعَ، لَعَلَّ ...» ولى مشهور همين‏ها هستند گر چه تا بيست و يكى در سيوطى رسيده‏اند.

اسم الكتاب: أستاد و دروس النحو والصرف‏/ المؤلف: صفائي الحائري، علي‏/ تاريخ وفاة المؤلف: 1420 ه. ق‏/ الموضوع: النحو والصرف‏/ اللغة: فارسي‏/ عدد المجلدات: 1/ الناشر: ليلة القدر/ مكان الطبع: قم‏/ تاريخ الطبع: 17 / 10 / 1422 ه. ق‏

 



نوشته شده در 23/2/1394 - 19:59:28 - توسط: فریده جان محمدی


امروز:  پنجشنبه 30 شهريور 1396
اخبار
آموزش
کتابخانه
اصطلاحات
مقالات
اساتید
کانون قرآن
گفتمان
پرسش و پاسخ
بسیج
گالری عکس
مناسبت ها
فرزانگان
اطلاعیه ها و بیانیه ها
رویدادها
تازه های علمی
 
 
 
 
کليه حقوق معنوي براي مجتمع آموزش علوم اسلامي کوثر محفوظ مي باشد.
Designed by Hetav Group & Powered by: Karimabadi